خاطرات مدير مدرسه – واگن گندم

خاطرات مدير مدرسه – واگن گندم
سال ۱۳۶۶ در ایستگاه راه آهن گرگر از شنبه تا چهارشنبه درس میدادم. و در یک خانه معتمد روستائی زندگی میکردم و پنجشنبه و جمعه ها برميگشتم شهر . اين پنج روز مانند پنج ماه برایم سخت میگذشت .
یکماه بعد خانم بهیار از درمانگاه آمد و گفت :بیا اتاقی از بهداری به تو بدهم چون همشهری هستیم. در اتاق فقط یک تخت و يك کارتون خالی بود كه مواد غذایم را که می آوردم در آن ميگذاشتم.
برای من که دختر کم سن و سال و جوانی بودم خیلی مشکل بود چون نه غذایی مناسب و نه حمامی و نه دوستی و شبها تنها میخوابیدم ، چه خوابی ! و فقط خدا خدا میکردم اتفاقی برایم نيفتد . در آنجا آنموقع در قدیم دعوای طایفه ای زیاد بود و شبها روستایی ها خونین و زخمی میامدند و ميخواستن در بهداری را از جا بکنند و خانواده بهیار از ترس شب در را به آسانی برای کسی بازنمیکردند.
به بهیار همه میگفتن خانم پرستار ؛ انروز پنجشنبه من کلاس را ساعت ده تعطیل کردم با خانم پرستار و دو کودکش رفتیم ایستگاه قطار منتظر ماندیم که قطار مسافربری از اهواز بسوی سربندر که هر روز میامد بیاید تا ما با آن برویم . شوهر خانم پرستار ماند بهداری . هيچ خبری از قطار مسافربری نشد و حدود ساعت یک بود كه قطاری باربری آمد ما از خوشحالی درپوست خود نمیگنجیدیم قطار به ایستگاه که رسید مسئولش پایین آمد رفت ساعت بزند که خانم پرستار سوال کرد چرا امروز قطار مسافر بری نیامد؟ . مسئول گفت :امروز قطارمسافربری ساعت هشت صبح آمده و رفته سربندر
مسئول قطار متوجه ناراحتی زیاد ما شد .
گفت :قطار ما واگنهایش پر از گندم است اگر دوست دارید روی گندمها بشینید البته خیلی هم تاریک ست. ما خوشحال شدیم و قبول کردیم و پله آورد رفتیم رو گندمها نشستیم ، وقتی درب واگن بسته شد کامل تاریک و ظلمات شد ما فقط از ترس دائم حرف میزدیم و بر اثر حركت و تكان قطار دائم از روی گندمها به پائین لیز ميخوردیم . دست همدیگر و بچه ها را گرفته و ول نمی کردیم .
چهل و پنج دقيقه بعد قطار سرعتش را کم کرد و فهمیدیم به ایستگاه سربندر رسیده ایم. با باز شدن در واگن و ورود روشنائی خیلی خوشحال شديم .
‌چادرهایمان بوی گندم بخود گرفته بودند و از انجا سوار مینی بوس شده و رفتيم ماهشهر . هر وقت یادم می آيد . میخندم و بخودم میگویم آیا آنموقع ما دیوانه بودیم .
فاطمه اميری کهنوج

خرید وی پی ان آنتی فیلترآنتی فیلتر