بایگانی دسته: رمان های در حال تایپ

Auto Added by WPeMatico

رمان روزهای عاشقی

به نام خالق زیبایی هاسلام دوستان.. خوبید؟خوش میگذره؟…..اول از همه خیلی خوشحال و مفتخرم که شما رمان منو برای خوندن انتخاب کردین .امیدوارم منو تا اخر همراهی کنید وبا نقداتون در جهت بهتر شدم رمان کمکم کنید.بخشی از این کتاب برگرفته از زندگی واقعیه افراد هست و این قول رو بهتون میدم که نمیتونید اخر داستان رو حدس بزنید .لجبازی، مغرور بودن، یکدنگی ،سرتقی و حس انتقام شخصیت ها خالق روزهای عاشقیه. من درباره ی قلمم نظری نمیدم این شما هستید که باید تعیین کننده خوب یا بد بودن داستان من باشید اما مطمئن باشید از خوندنش پشیمون نمیشید.قصد تعریف از کارم رو ندارم اما محور کلی رمان یه داستان فوق العاده اس که با کمک شما بهترم میشه.نام:روزهای عاشقیژانر:عاشقانه..پلیسی.نام شخصیت ها: نکیسا . سامیه . شایان . مهدیس. سیاوش . اریانا . ارش و….روای:سه شخصیت اصلی.خلاصه:شنیدین که میگن روزگار میگرده تا ببینه تو چی رو بیشتر از همه دوست داری تا همون رو ازت بگیره!!.. داستان روزهای عاشقی سرنوشت دختریه که بازیچه روزگار میشه اما فقط خودش میدونه که عروسک خیمه شب بازیه روزگارشده و اطرافیناش از باطن این دختر شاد خبر ندارن..دختر قصه ما از جنس شیشه اس ولی بقییه فکر میکنن جنسش از سنگه..روزهای عاشقی حکایت گر عشقیه که بعد از سالها از زیر خاکستر های تنفر زبونه میکشه و همه جا رو توی اتیش خودش میسوزنه ..روزهای عاشقی قصه دل مهروبون خداست قصه حکمت های اون بالایی حکمت هایب که ما ازش بی خبریم..روزهای عاشقی مصداق جمله(هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولین نیست..میگذره ی عمری اما از خیالت رفتی نیست)هست…(روزها و سالها در گذرند و روزی همه ما عاشق میشویم)در ضمن اگه میخوایید رمان رو سریع تر بخونید و عکس تمام شخصیت ها رو ببینید بهتون پیشنهاد میکنم عضو کانال روزهای عاشقی در تلگرام بشید من توی کانال سریع تر پست میزارمhttps://telegram.me/rozhayeasheghichannel

خرید وی پی ان آنتی فیلترآنتی فیلتر

رمان روز و شبم|helena17

نام رمان:روز و شبمنام نویسنده:helena17خلاصه:گذر زمان…..چیزی که هیچ کس نمیتونه جلوش رو بگیره….اما….میشه گذر زمان رو برای خودمون شیرین کنیم……توی زندگی یه شبایی وجود داره که هق هقتو فقط بالشت زیر سرت میشنوه و……یه روزایی وجود داره که صدای خنده هات گوش فلک رو کر میکنه یا…..اصلا شایدم برعکس…….یه شبایی که با خنده های ریز و رویاهای رنگی به خواب میری……یه روزایی که خودتو یه جای غبارگرفته و تاریک حبس میکنی و اشک میریزی……زندگی میگذره……آروم….تند….بد…..خوب…مهم اینه که میگذره…..در واقع برای گذر زمان برای روزای رنگی و شبای سیاه اصلا اهمیتی نداره که چطور میگذره؟…..این ماییم که روزها و شب هایمان را رنگ میزنیم….مقدمه:زندگی خوب در 2 جمله کوتاه خلاصه می شود:1-لذت بردن از روزهای خوب2-صبر کردن در روزهای بدآدم های منفی به پیچ و خم جاده می اندیشند و آدم های مثبت به زیبایی های جادههر دو به مقصد میرسند اما….یکی با حسرت و دیگری با لذت

خرید وی پی ان آنتی فیلترآنتی فیلتر

عکس شخصیت های رمان پیچش موهایت|joOje

سیلام به دوستای گلم.اول من یه معذرت خواهی حسابی به خاطر غیبت طولانیم بهتون بدهکارم.(جبران میکنم)
:loveshower::loveshower:
الانم میخوام عکس شخصیتای رمانم رو بذارم و همزمان با هر شخصیت جدیدی که وارد رمان میشه عکسشم اپلود میکنم اینجا
بازم معذرت میخوام.
قول میدم دیگه مرتب پست بذارم.
:sncoa2oyyubفیلتر شکن رایگان, لنترن, وی پی ان آیفونo8s97a
دوستدار شومـــــــا
جـــــــــــوجـــــــــــه

خرید وی پی ان آنتی فیلترآنتی فیلتر

رمان حس دوست داشتنی-farimahyousefi

به نام درک کننده ی غم واندوه
نام رمان:حس دوس داشتنی
نویسنده:فریماه یوسفی
ژانر:عاشقانه، اجتماعیخلاصه:
داستان درباره ی دختری به نام ترمست که داره زندگی معمولیشومی کنه اما بعد از دست دادن تمام اعضای خانوادش مسیرزندگیش عوض می شه وسختی های زیادی وتحمل می کنه…
مقدمه:
حس تنهایی وبی کسی بداست…
تنهایی ای که تاحالا،
برایت این قدردردناک نبود…
حس تلخی که،
برایت تاالان،
ناآشنا بود…
حس دوست داشتنی ای
که برایت،
بی معنابود…
***
قسمت اول:
مامان- ترمه جان…بیاناهارآمادست…
-دادزدم وگفتم:باشه مامان…الان می یام…
ترانه-اومدتواتاق وگفت:چرادادمی زنی؟…ترسیدم…
-کتاب توی دستم روبستم وروی میزگذاشتم وگفتم:دادزدم صدام به مامان برسه…مشکلیه؟
ترانه-نه…راستی…ترمه امروزبعدازظهرمی خوایم بریم والیبال…میای؟
-سرم روتکون دادم وگفتم:آره می یام…اوممممم…فقط خودمونیم؟
ترانه-نه بابا…بچه هاهم می یان…
-کدوم بچه ها؟؟
ترانه-سمانه، هیوا، سینا و…خیلی هستن!
-ایول…هرچه قدرتعداد بیشترباشه…بیشتر خوش می گذره…
ترانه-ترمه کلاست رومی خوای چی کارکنی؟
-به پیشونیم زدم وگفتم: آخ راست می گی…من امروزکلاس دارم..امامی تونم نرم !
ترانه-مامان چی؟…به مامان چی می گی؟
-می گم دارم میام باتووالیبال…مجبورنیستم برم که!
ترانه-باشه…بیابریم پایین که الان صدای مامان بلندمی شه !
ازروی تخت بلندشدم وباترانه سرمیزناهاررفتیم…یه صندلی روعقب کشیدم وروش نشستم وگفتم:
-مامان، تیام(داداشم)کی میاد؟
مامان-بادوتابشقاب غذا اومد سمتمون وروی میزگذاشت وگفت:نمی دونم…گفت یه ذره کاردارم…شایددوروز دیگه بیاد…
ترانه-یه قاشق غذاروتوی دهنش کردوگفت:واقعا؟آخ جون…بالاخره داداشم می یاد…خوب شدکه سرعقل اومد…
(تیام سرموضوعاتی بامادرم مشکل پیداکرده بوداما به مرورزمان این سوع تفاهم ها
حل شد)
بشقاب غذا روبه سمت خودم کشیدم وچندتا قاشق خوردم…زیاداشتها نداشتم…ازروی صندلی پاشدم:
-دستت دردنکنه مامان گلم…
مامان-نوش جونت…
ترانه-همونطورکه غذاش رومی خورد، گفت:ترمه ساعت چهارونیم می ریما…
-باشه
مامان-کجا ترمه؟کلاس مگه نداری؟
-برگشتم سمت مامانم وگفتم:امروز رونمی رم…
مامان-چرا؟
-می خوام باترانه برم والیبال…بچه هاهم هستن خوش می گذره…
مامان-اماکلاسات مهم تره ترمه جان…
ترانه-اه مامان…یه باره دیگه حالا یه جلسه کلاسش رونره چی می شه؟

خرید وی پی ان آنتی فیلترآنتی فیلتر